آتشی
که نمیرد
گرفتم
آنکه بهار زمین دوباره رسید
گرفتم آنکه زهر شاخهای شکوفه
دمید
گرفتم آنکه جهان تازه شد به همت
فصل
چه چاره زانکه خرد دامن از وطن
بکشید؟
چه چاره زانکه غروبی همیشگی جاری ست
بر آن افق که نشاندار شیر و
خورشید است
به جای یاس به هر شاخه یأس می
روید
بلور اشک در آیینهی شب عید است
ز پیر طوس و ز مولای بلخ بی خبرند
ز رسم حافظ و درگاه پاک پیر مغان
چه آگه است دل کور زاهد خودبین
ز آتشی که نمیرد به سینهی
ایران؟
چه شد که سرخی هر چهره زرد شد ازغم؟
مگر ز خون جوانان که لاله می
روید
چه شد که شعر من ، آن مژده دار
عشق و امید
به همنوایی اندوه خلق میموید؟
مرا ببخش اگر شادمان نمیخندم
اگر به سمفونی گل غزل نمیخوانم
اگر به بزم بهارانه پا نمیکوبم
که سوگوار تباهی خاک ایرانم
گرفتم آنکه بهار زمین دوباره رسید
گرفتم آنکه ز هر شاخهای شکوفه
دمید
گرفتم آنکه جهان تازه شد به همت
فصل
چه چاره زانکه خرد دامن از وطن
بکشید؟
شیرین رضویان
اسفند 1384