CD Advert

آروین

 لحظه ها را
می بویم با تو
دانه دانه
یاخته های زمان را
لمس می کنم

در لذت با تو بودن
تو را در بطن خود داشتن

تو آن معجزه عشقی
که در واپسین لحظه ها پدید آمد
و آخرین شاخه های سبز مرا
با شادابی
پیوندی دوباره داد

تو آن پدیده ی دوباره بودنی
در گذرگاهی
که در آن
فرصت دوباره اندک است.

شیرین رضویان
 آوریل 2005
لندن

 

آواز سنگ

آ
وای روح باستانی سنگ را
از ماورای
ششصد ملیون سال کهن
از نای نی لبک سرخپوستی شنیدم

آنجا که زمین
با قصه های چندین هزار ساله اش
نشسته
با ابهت یک آتشفشان خاموش
و یک روح ساکت شنوا می خواهد
که نجوایش را
از دهان هر سنگ
هر گیاه و خارواره و خاراسنگ
بشنود.

شیرین رضویان
15 ژانویه 2005
Grand Canyon, Nevad

 

برای ندا

مرگ تو شعری بود
از واژه آزاده
مرگ تو شعری بود
از خونِ خود زاده

دریای پر موجی
پویان و کوبنده
رگبارِ هشیاری
کوبان و بارنده

مرگ تو پژواکی
از مرگ پروانه
از قتل مختاری
از خون پوینده

مرگ تو آغازِ
پایانِ بیداد است
لب های خاموشت
خود روح فریاد است

مرگ تو شعری بود
بی واژه و پربار
جسمت تهی از جان
روحت ولی سرشار

در وصف پروازت
هر واژه بی معناست
هر شعر ویران است
هر گفته‌ای بی‌جاست

شیرین رضویان
22 جون 2009
لندن

بشنوید ....

 

یک سفرۀ آزادی

ای مژدۀ آزادی در بال کبوتر ها
ای معنی خوشبختی دردفتر باورها

ای سبزترین واژه در موسم بی برگی
معنای خوش رویش در جان صنوبرها

ای بوی خوش میهن، ای رایحۀ مادر
ای قُل قُل آرامش، در قلب سماورها

ای گردش روزوشب، ای آینه، ای ماهی
ای منقلب احوال، ای داور داورها

باشد که فرو ریزد بنیاد ستم امسال
باشد که نگون گردد تخت همه خودسرها

باشد که در این نوروز، روز همه نو گردد
باشد که شفا یابد داغ همه مادرها

باشد که نباشد غم در چهرۀ نوباوان
باشد که نریزد اشک از دیدۀ دخترها

خود عیدی مردم باد یک سکۀ آزادی
یک گندم خوشبختی، یک سفره ز نوبرها

پایان ستم باشد آغاز شکوفایی
باشد که شود این سال،خود اولِ آخرها

شیرین رضویان
مارس 2008

 

با شما

یاران که سبز دامن الوند با شماست
هر بامداد و شام دماوند با شماست

یاران که بوی عید و گل و سبزه و گلاب
هم بیدمشک و عنبر و اسپند با شماست

وقتی که باز می رسد از راه نوبهار
یادی ز ما هیچ دمی چند با شماست؟

ما سرنشین کشتی غربت شدیم و باز
پیوسته جانمان پی پیوند با شماست

سبزا بهارتان اگر از طوس می رسید
کان پیر بی بدیل خردمند با شماست

باشد در این بهار خرد را بگسترید
زیرا نجات میهن دربند با شماست

درخویش بنگرید، ز خود بیخودی بس است
خود را خدا کنید ، خداوند با شماست

شیرین رضویان
مارس 2007

 

 فصلی دیگر

مرا خواب
مرا رویای یک شهاب
در خود ربود

شهاب
رهگذری در آسمان تاریک تنهایی بود
و من
در هجای واپسین آن کلمه در ماندم
آن واژه‌ی معصوم
آن کلام مقدس نامفهوم.

من چون سیبی
از شاخه آویختم
تا پرنده‌ای شاید
سور شیرینی مرا بر سفره بنشیند

می‌خوش
نیم‌رس
هم سرخ
هم سبز

در رویای یک فصل دیگر.

شیرین رضویان
 اوت 2000
لندن

 

 همیشه باران است

 نیا نیا که جهانم به رنگ باران است
درون سینه‌ی تنگم همیشه طوفان است

 طمع به مهر و امیدی به یاری من نیست
که جای جای دلم جای زخم یاران است

مکن گذر تو ز پرچین باغ من که در آن
پرنده غرق سرشک است و لاله گریان است

نگفتمت که از این رهگذر عبوری نیست؟
که پلکان سرایم هماره لرزان است؟

که آشیان دلم پشت سد حیرانی ست؟
نگفتمت که درین ره خطر فراوان است؟ 

زبان مادری‌ام بغ بغ کبوترهاست
شمیم سبز دلم بوی سبزه‌زاران است

نگاهم ارچه زمینی و گرم و شیرین است
قرارگاه دلم اوج کوهساران است

درون سینه‌ی من عاشقانه می‌خواند
پرنده‌ای که صدایش به رنگ باران است

شیرین رضویان
15 اوت 2003
لندن

 

 خسته شدم!

 ز دست خلق و ز دست خداش خسته شدم
از اين زمانه و از خدعه هاش خسته شدم

ز شيخ و شاعرو شاه و شهيد و شهرت خواه
که گشته اند همه يک قماش خسته شدم

از آن خدا که زمانی هميشه با من بود
کنون نمی رسد اينجا صداش خسته شدم

از اين دو واژه ی فرّار عشق و آزادی
که مانده اند همه در عزاش خسته شدم

از آن وطن که دلم سال هاست لک زده است
برای يک نفس از آن هواش خسته شدم

از آن رحيم و ز رحمان و قاصم جبار
که گشته ملت ما مبتلاش خسته شدم

از آن قطار تمدن که تق و لق می رفت
که ايستاد ز بس شد یواش خسته شدم

 ز سير ممتد بيداد در روند زمان
که نيست مژده ای از انتهاش خسته شدم

ز هر چه سست کند پايه های آزادی
ازين نخوان و نگو و نباش خسته شدم

 شیرین رضویان
 19ژويیه 2002
لندن

 

جای من خالی ست

 جایی

نهان در لابلای سروهای اصفهان

شاید

جایی

میان پیچ پیچ جاده ی چالوس

یا هاله های دور جنگل های کوه نور

حتا اگر جایی

بسیار دور دور


در چشمه ای کوچک

که می ریزد ز پشت گنجنامه

در شهر باباطاهر و مفتون و بوسینا

شاید

حتا

 اگر حتا

بر برگ های گرد لادن ها

در لابلای سبزه های رسته بر سینی

یا در کنار سنبل و قطاب و شیرینی

در حوض کاشی کاری آبی

یا در کنار قوری چای و سماور

          چیده بر ایوان مهتابی


جایی ازین جاها

جای من خالی ست


هرچند

 این را هیچکس با من نمی گوید

هرچند

دیگر هیچکس

نام و نشانم را

شاید نمی جوید

 
در جان سبز هر جوانه بر درخت پیر

در جسم جاویدانه ی آن شیر در زنجیر

در جای جای سرزمینم

جای من خالی ست.

شیرین رضویان

1 مارس 2007 لندن
 
About the Poet Publications Events Contacts Home English

بر ستیغ صبح

 بر ستیغ صبح ایستاده بود

افراشته قامت

پریشان گیسو

و سپیده دم

امتداد قلب سرخش بود

که تا انتهای دشتهای تنهایی

گسترده می‌شد

رنگین کمان واژه

از سینه‌اش موج می‌کشید

و دامانش

به وسعت ابدیت

برای عشق فرصت داشت

هر بار

که دست‌هایش را می گشود

غنچه‌های عشق

بر زمین می‌ریخت

و چشمانش

برای دردهای همه می‌‌‌گریست

و

قلبش

در سینه نازک و بی‌قرار

هزار

پارة سرخ و درخشان بود

بر فراز افق

آرام ایستاده بود

و شعر زندگی می‌سرود

آن شاعر

آن مادر

آن زن

 
شیرین رضویان

لندن
 

ایرانخدای عشق 

بیرون شو ای سیه جان این خانه جای عشق است

پایان این سیاهی ، خود ابتدای عشق است

 

آن لاله های خونین بر پهنه ی دماوند

هم خود درفش عشق و هم جای پای عشق است

 

با عشق می ستیزی ، از عشق می گریزی

فریاد پاک جانان ، شور و نوای عشق است

 

اعدام عشق تا کی ؟ ای از خدا بریده

الله تو همانا ایرانخدای عشق است

 

ای شبنهاد شبدل ، خورشید ما به منزل

چون بردمد تو جایت ، در زیر پای عشق است

 

خفاش کور جهلت ، افتد به خاک ظلمت

این سرزمین به زیر بال همای عشق است

 

هرچند ارمغانت ویرانی است و نکبت

پرواز ما ازین دام با بال های عشق است

 

ای نفرت مجسم ، خاک مرا رها کن

جای تو نیست دیگر آنجا که جای عشق است

 

خون ها که ریخت بر خاک،سرها که رفت بر دار

شد واژه ی سرودی،کاو خود صدای عشق است

 

خواهم که جان و سر را بهر خرد گذارم

ناقابل است اما این خونبهای عشق است

 

شیرین رضویان

 

شعری از غبار

 شايد

به گوش دهکده ی خواب آلود

نرسد فريادی

که پژواکش

در سينه ی سنگی کوه فاصله

                                    گم می شود

 شايد

نگاه  روشن کودکی

در آفتاب پائيزی آن شهر دردمند

به چشم های دلنگران شاعری نيفتد

که بر درياهای تاريک و مه آلود

می راند

می راند

کشتی غربت خاکسترين اش را

تا زمين های تازه بيابد

برای کشت پندار های غريبانه

 شايد

سترده شود

زدوده شود

زودتر از تبخير شبنمی

                        در آفتاب سحرگاهی

شعری

که با انگشت

بر بخار  آيينه نوشتم.

 شيرين رضويان

لندن 1 اکتبر 2003

 

با جامه ای پریده رنگ

 بر دامن سبزش

جای سم ستوران است

بر سینه ی سپیدش

خراش پنجه های شقاوت

 بر هفت سین اش

سرما و

            سکه ای

یک رویش درد

            و روی دیگرش صبر

 و نامش

کمتر بر سطور مردانه ی تاریخ

                                    سایه افکنده ست

 و زهدانش

            پرورنده ی عشق

عشقی که او را

            به خاطرش سنگسار می کنند.

 او مادر کسی ست

یا همسر کسی

یا معشوقه ی کسی

 بازیچه ی تخیلات شاعری شاید

که روزی خود را

نرخدای زمین پنداشته!

 از شکوه شیرین

جامه ای رنگ پریده برایش مانده است

که دامنش را

            موریانه ها خورده اند

با صندوقچه ای

            از افسانه و تاریخ

که آن هم

در هجوم موش های تعصب

                        جویده شده است

 و هماره در واپسین دم

مردانش

            او را به مصلحتی فروخته اند

دهانش را

            به مصلحتی

                        دوخته اند

 شگفتا

 که هنوز ایستاده مغرور

با پیکری

            که بر تنه اش

عاشقان

نام خود را

با چاقوی جهل تراشیده اند

و گمان برده اند

            که دوستش می داشتند

 شگفتا

که هنوز ایستاده است

با دو انار خونین

به جای دو پستان

و ترنجی از رنج

            به جای زهدان

 بر دامن سبزش

جای سم ستوران است

 او خدایبانوی جاودانه ی ایران است.

 شیرین رضویان

 

 

از بس ستاره کشتيد روی زمان سياه است
هم اين زمين سياه است هم آسمان سياه است

روبسته زان نشستيد در پيشگاه تاريخ
کز اينهمه جنايت، رخسارتان سياه است

دست قلم شکستيد ، پای سخن ببستيد
ای روشنی ستيزان ، افکارتان سياه است

هر تار موی يک زن ، بندد مسير تقوا؟
اين خود گواه آن بس ، پندارتان سياه است

هر حيله‌ای که داريد، در آستين تزوير
هر جادويی که بستيد در کارتان سياه است

هر خطبه‌ای که خوانديد ، هر جمعه بر سر کوی
خلقی گريست زيرا ، گفتارتان سياه است

ادامه . . .

بشنويد

آقا؟  - بشنوید

آخرین نگاه

. . . دختری که روزی

کتابسوزان

شکوفه‌ی دی
برای زهرای زيبای کاظمی
رنج و نارنج
 
 
 
 
Copyright © 2003 Shirin Razavian. All rights reserved.