CD Advert
 

 آتشی که نمیرد

گرفتم آنکه بهار زمین دوباره رسید

گرفتم آنکه زهر شاخه‌ای شکوفه دمید

گرفتم آنکه جهان تازه شد به همت فصل

چه چاره زانکه خرد دامن از وطن بکشید؟


چه چاره زانکه غروبی همیشگی جاری ست

بر آن افق که نشاندار شیر و خورشید است

به جای یاس به هر شاخه یأس می روید

بلور اشک در آیینه‌ی شب عید است


ز پیر طوس و ز مولای بلخ بی خبرند

ز رسم حافظ و درگاه پاک پیر مغان

چه آگه است دل کور زاهد خودبین

ز آتشی که نمیرد به سینه‌ی ایران؟

 
چه شد که سرخی هر چهره زرد شد ازغم؟

مگر ز خون جوانان که لاله می روید

چه شد که شعر من ، آن مژده دار عشق و امید

به همنوایی اندوه خلق می‌موید؟


مرا ببخش اگر شادمان نمی‌خندم

اگر به سمفونی گل غزل نمی‌خوانم

اگر به بزم بهارانه پا نمی‌کوبم

که سوگوار تباهی خاک ایرانم

 
گرفتم آنکه بهار زمین دوباره رسید

گرفتم آنکه ز هر شاخه‌ای شکوفه دمید

گرفتم آنکه جهان تازه شد به همت فصل

چه چاره زانکه خرد دامن از وطن بکشید؟

شیرین رضویان
اسفند 1384

 

با بهار می‌آیم.

 صدای زنجره می‌آید

از پشت همیشه‌ی شب های تابستان

و سماور

آوازی شورانگیز می‌خواند

قل

قل

روی قالی گل قرمز ایوان

 
و ماه

سر می‌کشد

از فراز شانه‌ی الوند

در شب شعر و شور و عرفانٍ  شهر من، همدان.


صدای زنجره می‌آید؟

نه

   نه

            این صدای زنجیر است

این صدای ضجه ی زن هاست

زوزه‌ی فرود آمدن تازیانه است


و مویه‌ی بابا طاهر عریان

که به حال این کوردلان

                        زار می‌گرید


" مو کز سوته دلانم چون ننالم"


لادن‌های سربزیر

بر باغچه‌ی مادربزرگ

در داغ کدام بهار ناآمده می‌گریید؟

بهار می‌آید

و روسیاهی

به صبحدم گریزانی می‌ماند

که از محراب قدرتشان

                        جهل می‌تراود و تاریکی


به الوند و گنجنامه بگویید

آی لادن‌های سربزیر

                        بگویید

                                    من با بهار در راهم.

شیرین رضویان

 لندن

 

جای من خالی ست

 جایی

نهان در لابلای سروهای اصفهان

شاید

جایی

میان پیچ پیچ جاده ی چالوس

یا هاله های دور جنگل های کوه نور

حتا اگر جایی

بسیار دور دور


در چشمه ای کوچک

که می ریزد ز پشت گنجنامه

در شهر باباطاهر و مفتون و بوسینا

شاید

حتا

 اگر حتا

بر برگ های گرد لادن ها

در لابلای سبزه های رسته بر سینی

یا در کنار سنبل و قطاب و شیرینی

در حوض کاشی کاری آبی

یا در کنار قوری چای و سماور

          چیده بر ایوان مهتابی


جایی ازین جاها

جای من خالی ست


هرچند

 این را هیچکس با من نمی گوید

هرچند

دیگر هیچکس

نام و نشانم را

شاید نمی جوید

 
در جان سبز هر جوانه بر درخت پیر

در جسم جاویدانه ی آن شیر در زنجیر

در جای جای سرزمینم

جای من خالی ست.

شیرین رضویان

1 مارس 2007 لندن
 
About the Poet Publications Events Contacts Home English

بر ستیغ صبح

 بر ستیغ صبح ایستاده بود

افراشته قامت

پریشان گیسو

و سپیده دم

امتداد قلب سرخش بود

که تا انتهای دشتهای تنهایی

گسترده می‌شد

رنگین کمان واژه

از سینه‌اش موج می‌کشید

و دامانش

به وسعت ابدیت

برای عشق فرصت داشت

هر بار

که دست‌هایش را می گشود

غنچه‌های عشق

بر زمین می‌ریخت

و چشمانش

برای دردهای همه می‌‌‌گریست

و

قلبش

در سینه نازک و بی‌قرار

هزار

پارة سرخ و درخشان بود

بر فراز افق

آرام ایستاده بود

و شعر زندگی می‌سرود

آن شاعر

آن مادر

آن زن

 
شیرین رضویان

لندن
 

ایرانخدای عشق 

بیرون شو ای سیه جان این خانه جای عشق است

پایان این سیاهی ، خود ابتدای عشق است

 

آن لاله های خونین بر پهنه ی دماوند

هم خود درفش عشق و هم جای پای عشق است

 

با عشق می ستیزی ، از عشق می گریزی

فریاد پاک جانان ، شور و نوای عشق است

 

اعدام عشق تا کی ؟ ای از خدا بریده

الله تو همانا ایرانخدای عشق است

 

ای شبنهاد شبدل ، خورشید ما به منزل

چون بردمد تو جایت ، در زیر پای عشق است

 

خفاش کور جهلت ، افتد به خاک ظلمت

این سرزمین به زیر بال همای عشق است

 

هرچند ارمغانت ویرانی است و نکبت

پرواز ما ازین دام با بال های عشق است

 

ای نفرت مجسم ، خاک مرا رها کن

جای تو نیست دیگر آنجا که جای عشق است

 

خون ها که ریخت بر خاک،سرها که رفت بر دار

شد واژه ی سرودی،کاو خود صدای عشق است

 

خواهم که جان و سر را بهر خرد گذارم

ناقابل است اما این خونبهای عشق است

 

شیرین رضویان

 

شعری از غبار

 شايد

به گوش دهکده ی خواب آلود

نرسد فريادی

که پژواکش

در سينه ی سنگی کوه فاصله

                                    گم می شود

 شايد

نگاه  روشن کودکی

در آفتاب پائيزی آن شهر دردمند

به چشم های دلنگران شاعری نيفتد

که بر درياهای تاريک و مه آلود

می راند

می راند

کشتی غربت خاکسترين اش را

تا زمين های تازه بيابد

برای کشت پندار های غريبانه

 شايد

سترده شود

زدوده شود

زودتر از تبخير شبنمی

                        در آفتاب سحرگاهی

شعری

که با انگشت

بر بخار  آيينه نوشتم.

 شيرين رضويان

لندن 1 اکتبر 2003

 

با جامه ای پریده رنگ

 بر دامن سبزش

جای سم ستوران است

بر سینه ی سپیدش

خراش پنجه های شقاوت

 بر هفت سین اش

سرما و

            سکه ای

یک رویش درد

            و روی دیگرش صبر

 و نامش

کمتر بر سطور مردانه ی تاریخ

                                    سایه افکنده ست

 و زهدانش

            پرورنده ی عشق

عشقی که او را

            به خاطرش سنگسار می کنند.

 او مادر کسی ست

یا همسر کسی

یا معشوقه ی کسی

 بازیچه ی تخیلات شاعری شاید

که روزی خود را

نرخدای زمین پنداشته!

 از شکوه شیرین

جامه ای رنگ پریده برایش مانده است

که دامنش را

            موریانه ها خورده اند

با صندوقچه ای

            از افسانه و تاریخ

که آن هم

در هجوم موش های تعصب

                        جویده شده است

 و هماره در واپسین دم

مردانش

            او را به مصلحتی فروخته اند

دهانش را

            به مصلحتی

                        دوخته اند

 شگفتا

 که هنوز ایستاده مغرور

با پیکری

            که بر تنه اش

عاشقان

نام خود را

با چاقوی جهل تراشیده اند

و گمان برده اند

            که دوستش می داشتند

 شگفتا

که هنوز ایستاده است

با دو انار خونین

به جای دو پستان

و ترنجی از رنج

            به جای زهدان

 بر دامن سبزش

جای سم ستوران است

 او خدایبانوی جاودانه ی ایران است.

 شیرین رضویان

 

 

از بس ستاره کشتيد روی زمان سياه است
هم اين زمين سياه است هم آسمان سياه است

روبسته زان نشستيد در پيشگاه تاريخ
کز اينهمه جنايت، رخسارتان سياه است

دست قلم شکستيد ، پای سخن ببستيد
ای روشنی ستيزان ، افکارتان سياه است

هر تار موی يک زن ، بندد مسير تقوا؟
اين خود گواه آن بس ، پندارتان سياه است

هر حيله‌ای که داريد، در آستين تزوير
هر جادويی که بستيد در کارتان سياه است

هر خطبه‌ای که خوانديد ، هر جمعه بر سر کوی
خلقی گريست زيرا ، گفتارتان سياه است

ادامه . . .

بشنويد

آقا؟  - بشنوید

آخرین نگاه

. . . دختری که روزی

کتابسوزان

شکوفه‌ی دی
برای زهرای زيبای کاظمی
رنج و نارنج
 
 
Last Update: March 2008
 
Copyright © 2003 Shirin Razavian. All rights reserved.